بینرشتهایشدن جامعهشناسی در ایران: فرصتها، چالشها و تهدیدها
صفحه 4-20
جواد افشارکهن
چکیده بینرشتهایشدن گرایشی است که بهنحوی فزاینده در قلمرو مطالعات و دانشهای بههمپیوسته و مرتبط یا نزدیک به یکدیگر مورد توجه قرار گرفته است. هرچند دربارة معنا و مفهوم این تمایل نظری و عملی اختلافنظرهای قابل توجه وجود دارد، انکارناپذیر است که دلایل قابلاعتنایی در مورد ضرورت پرداختن به آن ارائه گردیده است. در ایران، با توجه به شرایط و وضعیت جامعهشناسی، به شکل خاص، و علوم اجتماعی، به شکل عام، میتوان به طرح پرسش از کارکردها، موانع و کژکارکردهای مترتب بر این تمایل برای افزایش میزان کارآمدی و بهرهمندی مناسب از این علوم پرداخت. لذا، میتوان به پرسش دربارة فرصتها و امکانات ناشی از جهتگیری بینرشتهای، موانع و چالشهای پیش روی آن، و معایب و کژکارکردهای ناشی از این سیاستگذاری علمی برای دانش جامعهشناسی اشاره کرد. بر این اساس، هدف این مقاله، بحث و بررسی دربارة ضرورتها و پیامدهای مرتبط با تأمل و تلاش در جهت ایجاد فضای مطالعات بینرشتهای در حوزة جامعهشناسی ایران و مشخصکردن نتایج حاصل از آن است. این تحقیق، با بهرهگیری از روش کتابخانهای، در ابتدا به شرح زمینههای شکلگیری مطالعات بینرشتهای میپردازد. پس از آن، تلاش میشود وضعیت جامعهشناسی در ایران در ارتباط با این تمایل مطالعاتی مورد بررسی قرار گیرد.نتایج این تحقیق نشان میدهد بینرشتهایشدن آموزشها و پژوهشهای جامعهشناسی در ایران، اگرچه میتواند بر برخی کاستیها و نقصانهای مشهود مطالعات اجتماعی فائق آید و برنامههای تحقیقاتی ثمربخشی را سامان دهد و احتمالاً به طرح نظاموارة مسائل اجتماعی (پروبلماتیک) جامعة ایران کمک کند، چنین گرایشی همزمان با موانع متعدد نظری (دشواریهای مفهومی، روشی، تئوریک) و عملی (دشواریهای برآمده از ویژگیهای جامعة علمی، نظام و زیست جهان اجتماعی) متعددی روبهروست.
استفاده از مطالعات اجتماعی در سیاستگذاری: تجارب جهانی و دلشورههای ایرانی
صفحه 21-44
زهره بیات ریزی
چکیده در سالهای اخیر، محققان اجتماعی در ایران و جهان تحت فشار بودهاند که نتایج تحقیقات خود را کاربردی کنند، بهنحوی که در خدمت سیاستگذاری باشد. در نتیجه، ارزش و اعتبار علوم اجتماعی در فایدة آن دیده میشود. در این مقاله ابتدا مفاهیم پژوهش، کاربرد و سیاستگذاری بررسی میشوند و سپس عوامل و موانع تأثیرگذاری پژوهش بر سیاستگذاری مورد مطالعه قرار میگیرند. در نهایت، وضعیت خاص ایران، خصوصیات پژوهشهای اجتماعی و سیاستگذاری و رابطة بین این دو بررسی میشوند. از جمله یافتههای این مقاله آن است که ۱. رابطة پژوهش و سیاستگذاری اجتماعی اغلب نامحسوس، غیرمستقیم و بلندمدت است. 2. کیفیت و موفقیت پژوهشهای کاربردی و پژوهشهای پایهای به سرمایهگذاری در هر دو بستگی دارد و ۳. کاربردیشدن پژوهشهای اجتماعی در ایران بیش از هر چیز و پیش از هر چیز نیازمند تغییر سازمان سیاسی و اداری پژوهش در کشور است نه تغییر در سطح پژوهشگران.
اقتصاد سیاسی علوم اجتماعی در ایران: چالشها و فرصتها
صفحه 45-61
حسین راغفر
چکیده این مقاله میکوشد با نگاهی به ظرفیتهای علوم اجتماعی، به بعضی از موانع پیش روی توسعة این علوم در ایران بپردازد. جامعة انسانی بیرون از شبکة روابط قدرت تحققپذیر نیست و علوم اجتماعی بهعنوان بخش لاینفکی از نظام علمی و فرهنگی هر جامعهای در درون این روابط قدرت تحلیلپذیرند. از این رو، هر تفسیری از تحولات علوم اجتماعی فقط در بستری از روابط قدرت و در درون آن میتواند واقعی باشد. بحران در نظریه و روششناسی علوم اجتماعی در ایران محصول چند عامل است؛ یکی از آنها غلبة نگاهی رسمی بهمثابة یک ایدئولوژی مسلط در روابط قدرت بوده است،. به همین دلیل رویکرد انتقادی، که محرک بالندگی و رشد علوم اجتماعی است، جایگاهی در تحقیقات رسمی نداشته است. ساختارهای اقتصاد سیاسی ایران مناسباتی را بر جامعه حاکم کرده است که نیازی به تولید علم، به طور کلی، و علوم اجتماعی، به طور خاص، در جامعه وجود ندارد. به همین دلیل، حضور علوم اجتماعی بهعنوان بخشی از یک نظام علمی همواره با مقاومت محافظهکاران حاضر در ساختار قدرت مواجه بوده است. از این رو، دو هدف اولیة علوم اجتماعی: رشد علم و مشارکت در سیاستهای عمومی، کمتر محلی برای ظهور و بروز داشتهاند. نظامهای پژوهشی و دانشگاهی در ایران محدودیتهای فراوانی دارند که یکی از آنها موانع متعددی است که امکان شکلگیری الگوی گفتگو با محوریت دانشگاه و با آزادی گفتگوی علمی را، اگر نه منتفی، بسیار محدود کرده است. این محدودیتها عمدتاً ناشی از فقدان "فلسفة" سازمان علم در ایران هستند که خود محصول موانع فرهنگی و سیاسی حاصل از اقتصاد سیاسی جامعة کنونی ایران است. علوم اجتماعی ظرفیتهای فراوانی برای شکلبخشیدن به جامعة مطلوب در ایران و مشارکت در پروژة سیاسی توسعة ملی دارد. شروط چندگانة این مشارکت در مقاله مورد بحث قرار گرفته است.
نظریة آشفتگی و آشفتگی اجتماعی در ایران
صفحه 62-85
بهروز صفری
چکیده در این مقاله با استفاده از «نظریة آشفتگی» به بررسی جامعة ایران و علوم اجتماعی در آن خواهیم پرداخت. ابتدا نشان خواهیم داد که جامعة ایران رفتاری «آشفته» از خود نشان میدهد و به دلایلی که ذکر خواهد شد میتوان آن را بهمثابة یک سیستم آشفته در نظر گرفت. این امر با برشمردن برخی خصوصیات سیستمهای آشفته، از جمله «حساسیت به شرایط اولیه» و سازوکارهای «انبساط و تاشدگی» و جستجوی آنها در جامعة ایران، انجام شده است. برخی از نمودهای این آشفتگی مانند هنجارنبودن توزیع متغیرهای تعریفکنندة سیستم و ناسازگاری پایگاهی در ایران بدین منظور بررسی شدهاند. با قائلشدن تفکیکی اساسی میان «آشفتگی» و «پیچیدگی» و ارائة سنخشناسی، جامعة ایران را با جوامع غربی مقایسه کردهایم. در چارچوب نظریة آشفتگی از اصطلاحات برخی نظریهپردازان، بهویژه «تمایز ساختی» و «هماهنگی کارکردی» اسملسر و «جامعة کوتاهمدت» کاتوزیان، در تدوین نتایج این مقایسه بهره بردهایم. علاوه بر چیستی جامعة ایران، چرایی ناکامی علوم اجتماعی ـ بهعنوان یکی از مهمترین مظاهر و عناصر معرفت مدرن ـ یکی دیگر از اهداف این مقاله است. بدین منظور، پیامدهای این سنخشناسی بر شکلگیری علوم اجتماعی مورد بررسی قرار گرفته و تلاش کردهایم نظرات سیدجواد طباطبایی در این زمینه را وارد چارچوب نظری خود نماییم. آشفتگی در اثر دو فرایند «انبساط» و «تاشدگی» به وجود میآید. اساس استدلال ما این است که در جوامع توسعهیافتة غربی، پیچیدگیِ ایجادشده در اثر انبساط، به دلیل تمایز ساختی و هماهنگی کارکردی به ساختمندشدن انجامیده است. این ساختمندی را در رابطة دیالکتیکی میان بنیانهای معرفتی و ساختار اجتماعی غربی نشان دادهایم. در ایران، در کنار انبساط، تاشدگی نیز عمل کرده است. این امر امکان «تقلیلگرایی» و «انتزاعسازی» را، که مقدمة شکلگیری علوم اجتماعی در غرب بود، غیرممکن کرده است. در واقع، عناصر تشکیلدهندة جامعة آشفته قابل تقلیل نیستند، زیرا مرزهای مقولات همواره در حال تغییرند. با وجود این، با ذکر نمونههایی استدلال میکنیم که چرا، علیرغم اشتراکات بسیار با «نظریة امتناع» طباطبایی، نظریة آشفتگی امکانهای جدیدی برای جامعهشناسی در ایران متصور میداند. هدف این نظریه جستجوی نظم در بطن آشفتگی است.
تمایز نظریة اجتماعی و نظریة جامعهشناختی: راهحلی برای مشکل اسلامیسازی جامعهشناسی در ایران
صفحه 86-112
حسن محدثی
چکیده یکی از چالشهای اصلی علوم اجتماعی و از جمله جامعهشناسی در ایران پس از انقلاب، تلقی علوم اجتماعی بهمثابة بدنهای از دانش حامل مفروضات و ارزشهای ایدئولوژیک سکولار و غربی است. برخی به دنبال تولید دانشی به نام "جامعهشناسی اسلامی" هستند و در این باب کوششهای متفرقهای نیز صورت گرفته است که البته هنوز منجر به عرضة محصولی قابل اعتنا نشده است. در مقابل این چالش، واکنش دیگر جامعهشناسان نفی و انکار این مدعا و انتظار ارائة جامعهشناسی بدیل توسط مدعیان بوده است. این مقاله با تمایز میان نظریة اجتماعی و نظریة جامعهشناختی راهحلی برای برونرفت از این چالش مطرح میسازد که دستکم میتواند به همدلی بیشتر این دو جریان موجود در جامعهشناسی بینجامد. مبنای این تمایز تفکیک نظریههای هنجارین یا تجویزی از نظریههای غیرهنجارین یا توصیفی است. برای تثبیت این تمایزگذاری نخست نگرش درباب جامعه (جامعهنگری یا جامعهبینی) از جامعهشناسی متمایز شده و خلط این دو با هم مورد نقد قرار گرفته است. در گام بعدی، تمایز میان نظریة اجتماعی و نظریة جامعهشناختی با توجه به چند ویژگی مطرح شده است:هنجارین یا غیرهنجارین بودن، برخورداری یا عدم برخورداری از گزارههای علمی، طراحی جامعة ایدهآل یا عدم طراحی آن و صرفاً توصیف و تبیین جامعه، مبهم سخنسخنگفتن و کلیگویی یا دقیق و مشخص سخن گفتن. براساس این تمایز دو نوع فعالیت و تولید معرفتی، یعنی جامعهشناسی و نظریة اجتماعی، و نیز دو نوع چهرة دانشی از هم تفکیک میشوند.
چالش میان گفتمانهای علوم اجتماعی و پارادایم قدرت در ایران
صفحه 113-131
محمدعلی محمدی
چکیده با وجود سالها ناکامی در بومیکردن علوم اجتماعی در ایران، امروزه همان پروژه با عنوان اسلامیکردن علوم انسانی با لحنی شدیدتر و تسامح کمتر دوباره مطرح شده است. یکی از چالشهای تاریخی بین علوم اجتماعی و قلمرو قدرت در ایران این است که برخلاف علوم طبیعی دولت امکان تسلط کامل بر علوم انسانی و بهرهبرداری از آن را بهعنوان ابزار مقوم سلطه نیافت. از طرف دیگر، دولت به موضوعات علوم اجتماعی مانند مسائل و آسیبهای اجتماعی و انحرافات، همانند امری سیاسی نگریسته و بر دامنة چالشها افزوده است. در این کشمکش، از طرفی قدرت سیاسی در پی کنترل فضای سیاسی با طرح «مهندسی اجتماعی – فرهنگی» است و از طرف دیگر روشنفکران حوزة علوم انسانی و اجتماعی، در پاسخ، به نظریة اجتماعی همچون مبارزهای سیاسی رجوع میکنند. در چنین شرایطی نه علوم اجتماعی در ایران توانست توسعه پیدا کند و نه قدرت سیاسی توانست بر علوم اجتماعی غربی فائق آید و انحرافات اجتماعی را کاهش دهد.
طرح "روششناسی گفتگو" در پژوهشهای فرهنگی
صفحه 132-153
منیژه مقصودی، جبار رحمانی
چکیده روششناسی در تحقیقات انسانشناختی، همانند سایر رشتههای علوم اجتماعی، بخش بسیار اساسی پژوهش بهشمار میآید. با وجود ادعاهایی که دربارة عام بودن روششناسیها وجود دارد، در حوزة انسانشناختی میبایست این مسئله را پذیرفت که روششناسیهای موجود برحسب نوع رابطة پژوهشگران فرهنگی با موضوع تحقیق و شرایط و زمینههای این رابطه شکل گرفتهاند. این رابطه در زمینهای از پیشفرضهای روششناختی آن علم و نوع رابطة سیاسی که میان محقق و موضوع به طور ضمنی و صریح وجود دارد شکل میگیرند. این موضوع را بیش از همه میتوان در تحقیق در زمینة مسائل بومی که محقق هم جزئی از آن است دید. این نوع پژوهشها خارج از عرف روششناسی پژوهشهای فرهنگی در انسانشناسی است که محققی غریبه و غربی، در مورد مردمی بومی و غیرغربی به پژوهش میپردازد. در این مقاله بر مبنای کار میدانی انسانشناختی در حوزة مناسک دینی در ایران (حوزهای که خود محققان هم بدان تعلق داشتهاند)، به طرح روششناسی گفتگویی برای انسانشناسی بومی خواهیم پرداخت. برای این هدف با نقد معرفتشناختی پارادایم روششناسی انسانشناختی و کاستیهای آن برای انسانشناسی بومی، و با توجه به این بحث که فرهنگ بیش از همه در حوزة ناخودآگاه ذهن مردم قرار دارد، روششناسی گفتگوی معطوف به خودآگاهی مطرح شده است. بر مبنای این روششناسی، گفتگو مناسبترین راهی است که دانش ضمنیای که محقق و موضوع در آن مشترک هستند، در قالب گفتار، به سطح خودآگاه و به موضوعی برای تأملات انسانشناختی و فرهنگی تبدیل شود.
