Document Type : Viewpoint/ Opinion
Author
Retired Professor and Associate Research Scholar, Center for Iranian Studies, Columbia University, USA
Keywords
سه دیدار با هویت ایرانی
احمد اشرف
دیدار اول
نخستین دیدار من با هویت ایرانی باز میگردد به ۸۵ سال پیش که من در سن شش سالگی با شنیدن مکرر سرود ”ایران ای کشور داریوش،“ که آن را زندهیاد جواد بدیعزاده بهخوبی اجرا کرده بود، به ”ناسیونالیسم رومانتیک افراطی“ هخامنشی پایبند شدم:
ایران، ایران، ای کشور داریوش
ای سرزمین عزت و افتخار و نصرت و فر و هوش
در آن زمان کار مورد علاقة من در منزل کوک کردن گرامافون بود و این که روزی چندبار با خوشحالی هرچه تمام به این سرود گوش فرادهم و هرگز از آن سیر نشوم. این پایبندی سبب شد که من یازده سال پس از آن هنگامی که در کلاس دهم در مدرسة البرز بودم رسماً به حزب پانایرانیست بپیوندم. من در آنجا اولین کاری که کردم دورة آرمانشناسی حزب را، که اساساً تاریخ تجزیة ایران بود، با بهترین نمره گذراندم و به درجة اجتهاد در ”ایرانپرستی“ نایل شدم!
یکی از هدفهای عمدة پانایرانیستها بازگرداندن ۱۷ شهر قفقاز، که در جنگهای ایران با روسیه تزاری از ایران جدا شده بودند، به سرزمین مادری آنها بود؛ یعنی فلات ایران به زیر یک پرچم، و شعار عملیاتی ما هم این بود که ”پیش تا به مرز خویش.“ از نظر مباحث هویتی آنها یک روزنامهای داشتند به نام خاک و خون که ارگان رسمی حزب بود و معنای آن این بود که ایران آرمانی آنها از نظر خون از نژاد پاک آریایی است و از نظر خاک سراسر فلات ایران است.
حال با این تفاصیل عدهای پیدا شدهاند که تصور میفرمایند بنده در یک چرخش یا گردش نظری از ساختهای اجتماعی به مباحث فرهنگی و هویتی روی آوردهام و حتی چنین تفوّه فرمودهاند که شاید این چرخش درنتیجة همکاری با زندهیاد دکتر یارشاطر پدید آمده باشد.
در اواخر سال تحصیلی در کلاس دهم من و گروهی از دوستانم در حزب پانایرانیست همراه بلوغ فکری و خواندن کتابهایی نظیر سیر حکمت در اروپا، و روحالقوانین منتسکیو کمیتهای به نام کمیتة نجات تشکیل دادیم و دستهجمعی از حزب پانایرانیست کنارهگیری کردیم و در چارچوب ملی از هواداران نیروی سوم شدیم. آن چرخشی را که بعضیها دنبالش میگردند در این زمان به عنوان چرخش اول روی داد.
دیدار دوم
دودیگر دیدار من با هویت ایرانی هنگامی صورت گرفت که من در سالهای یازدهم و دوازدهم دارالفنون بودم و با هزار زحمت کارت کتابخانة مجلس را به دست آوردم و روزها، که خانوادهام خیال میکردند به دارالفنون میروم، راهی کتابخانة مجلس میشدم و در آنجا به سیر و سیاحت در کتابها و مجلاتی که مقالههای خوب فلسفی و تاریخی و اجتماعی داشتند میپرداختم. بعد هم که به دانشکدة حقوق رفتم و با تاریخ تحولات عقاید سیاسی و اجتماعی و حقوقی و بهخصوص با فقه اسلامی و با اصول و قواعد فقه آشنایی پیدا کردم دیگر برایم مسلم شد که مباحث هویت ملی از برساختههای عصر جدید است و سابقة تاریخی در هیچیک از کشورهای جهان ندارد و از ویژگیهای تاریخی روزگار ماست. این نوع افکار با رفتن به دورة فوقلیسانس علوم اجتماعی در ایران و دورة دکتری جامعهشناسی در نیویورک تکامل یافت. از اینجاها بود که چرخش نظری من از ناسیونالیسم رومانتیک هخامنشی، مرا به سوی نظریههای هویتی مدرن در علوم اجتماعی سوق داد.
در سال ۱۳۴۵ش، که بار اولی بود که از آمریکا برگشته بودم و در مؤسسة مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران به تحقیق و تدریس مشغول بودم، با گروههای تحقیقات عشایری و تحقیقات روستایی مؤسسه راهی عشایر و روستاها میشدم و ضمن تحقیقات در آن زمینهها از روی علاقه و کنجکاوی هرجا که فرصتی پیدا میشد دربارة مفاهیم ملت و وطن و ملیت از عشایر و روستاییان پرسشهایی میکردم. ازجمله هنگامی که برای تحقیق در عشایر کهکیلویه و بویراحمد رفته بودیم از دور سفید چادری در میان سیاه چادرهای یکی از طوایف بویراحمدی دیدم که نزدیک شهرک یاسوج بود که در آن زمان حدود ۲۰۰۰ نفر جمعیت داشت و پایتخت فرمانداری کل کهکیلویه و بویراحمد به شمار میرفت.
از راهنمای ایلی که همراه ما بود پرسیدم این سفید چادر چیست؟ گفت مدرسة عشایری است که با این طایفه حرکت میکند. در سفید چادر معلم جوانی که اهل همین طایفه بود به شاگردان درس میداد. پرسیدم بچهها چه میخوانند؟ او هم بلافاصله رو کرد به یکی از شاگردها و گفت: کیخسرو سرود ایران را برای آقا بخوان، او هم با قدرت تمام، چنانکه صدای رسایش در کوهستان طنین افکنده بود، سرودی را که با این بیتها آغاز میشد خواند.
آزاد باش ای ایران
آباد باش ای ایران
از ما فرزندان خود
دلشاد باش ای ایران
من هم که تهمانده احساسات پانایرانیستیم به جوش و خروش آمده بود و اشک شوق بر سبیل استمرار در چشمانم حلقه زده و در عینحال شک علمی هم به سراغم آمده بود از کیخسرو پرسیدم: ”ایران یعنی چه؟“ او هم با صدای رسایش گفت: ”ایران یعنی مغازههای یاسوج“ بعد از این مشاهده هر کجا که میرفتیم سراغ سفید چادرها را میگرفتم که خوشبختانه در دو طایفة دیگر هم که ما به دیدنشان میرفتیم برپا بود. در طایفهای که نزدیک ”بهبهان“ بود از شاگردی که سرود را با همان رسایی کیخسرو خواند پرسیدم ایران یعنی چه و او هم پاسخ داد: ”یعنی بهبهان“ و در طایفهای که راه به شیراز داشت گفت: ”ایران یعنی شیراز“ در حقیقت اینکه میگویند حرف راست را باید از بچهها پرسید در این تجربة ما درست از کار درآمد. برای اینکه اساساً برای اهالی یک طایفة ایلی ”هویت که معنی آن کیستی و چیستی است“ همان نامی است که طایفة آنها بدان شهرت دارد. بنابراین، حتی هویت بویراحمدی هم آنقدرها برایشان اهمیتی ندارد اما این که واژة ایران را با شهرهای نزدیک مشخص میکردند برای این است که میدیدند که هرکسی که از این شهرها به سراغ آنها میآید از”ایران“ حرف میزند و چون نمیدانند غیر از این شهرها ایران کجاست و چیز دیگری هم نمیدانند این تصور را پدید آوردهاند. البته این مشاهدات اعتقاد مرا به درستی این امر که هویت ملی از برساختههای جدید از سوی دولت ملی است راسختر کرد؛ زیرا این سرود را ”دولت ملی“ در کتابهای درسی سال اول ابتدایی گنجانده بود.
از آنجا که من به جامعهشناسی روستایی هم علاقه داشتم و به روستاهای گوناگونی در منطقة اراک و منطقة مامازان در جنوب تهران و روستاهای دشت قزوین و مازندران و نظایر آنها میرفتم از روستاییان میپرسیدم که خودشان را از چه ملتی میدانند و آنها هم بلافاصله میگفتند: ”ملت اسلام.“ حتی من از روستاییان دشت قزوین که روسها را میشناختند میپرسیدم پس اگر یک روس هم مسلمان باشد با شما از یک ملت است؟ و آنها با نهایت اطمینان خاطر میگفتند ”بله آقا دیگه همینطور است.“ حالا باید اعتراف کنم که آنان معنی دقیق و درست واژة ”ملت“ را میدانستند و من نمیدانستم. چون هنوز به مطالعات مربوط به دین اسلام نپرداخته بودم و بهخصوص معنای ملت به عنوان ”مذهب“ را نمیشناختم. بعدها متوجه شدم که چون ما در زبان فارسی واژهای برای معادل ناسیون (nation) فرنگی نداشتیم پیشروان تأسیس ناسیونالیسم در ایران از واژة ملت، که در معنای مذهب است و امت که به معنی پیروان مذهب است، استفاده کردند که حتی امروز هم به عنوان ملل متنوعه برای مسلمان و زرتشتی و کلیمی و مسیحی به کار میرود. بعدها که من با کتابهای ”ملل و نحل“ اسلامی هم آشنا شدم کاملاً به این مطلب آگاهی پیدا کردم. حالا اگر شما باور ندارید امتحان آن کار بسیار آسانی است. به فرهنگ معین رجوع بفرمایید تا ببینید که حتی در یک فرهنگ معاصر هم اولین معنایی که برای مفهوم ”ملت“ ذکر میکند ”مذهب“ است. البته عربها واژة کاملاً درستی را که ”قوم و قومیت“ باشد برای معادل nation فرنگی انتخاب کردند مثلاً اگر به دانشنامة اسلام (چاپ دوم) رجوع بفرمایید این مبحث ذیل عنوان ”قومیت“ آمده است و اتفاقاً بحث قومیت به معنای ملیت در ایران، مقالة بسیار پرارزشی از پرفسور لمبتون (Ann Katherine Swynford Lambton,1912-2008) است که حتماً علاقهمندان به این مبحث باید آن را با دقت بخوانند تا از خیلی چیزها آگاه شوند.
دیدار سوم
سومین دیدار من با هویت ایرانی و تدوین نظریة تاریخینگر هنگامی آغاز شد که من مقالهای در سال ۱۳۷۳ش در ایراننامه با عنوان ”بحران هویت ملی و قومی در ایران“ منتشر کردم که با تغییراتی در عنوان مقاله با عنوان ”هویت ایرانی“ در همان سال در مجلة گفتوگو در تهران نیز منتشر شد. مقالة ایراننامه برای بار سوم، ۸ سال بعد در مجموعه مقالاتی به وسیلة آقای دکتر حمید احمدی منتشر گردید![1]
اما پژوهشهای به مراتب اساسیتر، هم از لحاظ نظریههای مربوط به هویت ملی و قومی و هم از لحاظ تحقیقات در آثار و منابع موجود تاریخی، به سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۶م باز میگردد که نوبت به مقالة “Iranian Identity” (هویت ایرانی) در دانشنامه ایرانیکا فرا رسیده بود. در سال ۲۰۰۳م هم من و هم زنده یاد دکتر احسان یارشاطر در به در دنبال نویسندهای که هم با نظریههای گوناگون هویت جمعی یعنی هویت ملی و قومی آشنا باشد و هم به تاریخ اجتماعی ایران در دوران اسلامی اشراف داشته باشد میگشتیم و هرچه جستوجو میکردیم کسی را نمییافتیم که هم واجد این شرایط باشد و هم وسوسة ناسیونالیسم رومانتیک افراطی هخامنشی را نداشته باشد که شرط اول مقالات دانشنامهای است.
در یکی از این روزها صبح زود دکتر یارشاطر به من تلفن کردند که من امروز برحسب تصادف مقالهای از شما دیدم با عنوان ”بحران هویت ملی و قومی در ایران“ و آن را کاملاً مناسب انتشار در دانشنامه یافتم چرا شما خودتان نگارش این مقاله را بر عهده نمیگیرید؟ پاسخی به این مضمون به ایشان دادم که سبب اکراه من این است که با اشرافی که به نظریههای گوناگون و فراوان مربوط به هویت ملی و قومی دارم و با آشنایی زیاد با متون تاریخی و جغرافیایی و ادبی ایران، که در پژوهشهای دیگرم به آن پرداختهام، به پهنة کار کاملاً آگاهی دارم و باید برای چندمینبار همة این منابع و منابع دیگر را مورد کندوکاو قرار دهم. این بررسیها شامل تحقیق در باب ویژگیهای تاریخی ایران، ویژگیهای تاریخی شهرنشینی در ایران، تاریخ سکونت در شهر فردوس، مراتب اجتماعی در سدههای میانه و در عصر قاجار، تاریخ خاطرهنگاری در ایران، تاریخ القاب و عناوین در ایران، تاریخ نظام صنفی در ایران و مانند آنهاست. تازه اگر همه این کارها را هم انجام دهم در مورد هویت ایرانی در دورة ساسانی، که آن را عصر تدوین و ثبت آن در تاریخ سنتی ایران میدانم، چه کنم؟ پاسخ دکتر یارشاطر این بود که ”اتفاقاً آنچه را هم که دربارة عصر ساسانی در این مقاله آمده است بسیار بجا و درست است. و نقصی ندارد و کافی است.“ من از این اظهارنظر دکتر یارشاطر به هیچوجه قانع نشدم و به ایشان گفتم که آنچه من در مقالهام درباب هویت ایرانی در دورة ساسانی گفتهام چکیدة مطالبی است که گراردو نیولی (Gherardo Gnoli,1937-2012) دانشمند برجستة آیین زرتشتی، که هم با نظریههای جدید در باب هویت جمعی و هم با نهادهای فرهنگی و سیاسی ایران باستان آشنایی کافی دارد، در کتابی ۲۱۶ صفحهای ذیل عنوان ایدة ایران منتشر کرده و به پیدایش و ثبت و کتابت هویت ایرانی در عهد ساسانی پرداخته است. توجه داشته باشید که در این گفتوگوها هیچ اشارهای به دوست و همکار زندهیادمان دکتر شاپور شهبازی نشد. دلیلش هم آن بود که هم من و هم دکتر یارشاطر معتقد بودیم که تنها عیب ایشان این است که از هواداران دوآتشة ”ناسیونالیسم افراطی و رومانتیک هخامنشی“ هستند و نباید دانشنامه را به جای بررسی علمی و عینی و آفاقی به گرایشهای افراطی و ایدئولوژیک آلود. البته شایان ذکر است که دکتر شهبازی مقالات زیاد و کوتاهی دربارة اسامی دورة هخامنشی برای ایرانیکا نوشتند و از دوستان نزدیک ما بودند.
بنابراین، دکتر شهبازی شخص ناشناختهای برای ما نبودند. ایشان باستانشناس و متخصص در کاوشهای باستانشناسی در تخت جمشید و فردی بودند با اطلاع و مورد احترام در رشتة خودشان. اما داوری و اظهارنظر در سابقههای تاریخی در گذشتههای اساطیری و قهرمانی تاریخ سنتی ایران، یعنی بحث دربارة هویت ایرانی در روزگاران دور تاریخی در صلاحیت دانشمندی است که متخصص برجستة آیین زرتشتی باشد که نیولی بود و زنده یاد دکتر شهبازی نبود. پس اگر دکتر یارشاطر که دکتری دوم ایشان در دانشگاه لندن در زبانشناسی فارسی باستان و فارسی میانه بود و اشراف کافی به فرهنگ و تمدن پیش از اسلام ایران داشتند در تمام دوران چندسالهای که ما در به در دنبال نویسندهای برای مقالة هویت ایرانی میگشتیم یادی از دکتر شهبازی، که شاگرد ایشان هم بودند، نکردند لابد دلیلی داشته است که همان عدم صلاحیت علمی ایشان برای این کار بود.
با نهایت تأسف باید بگویم مقالهای که از دکتر شهبازی در ۱۱ صفحه در کتاب هویت ایرانی ترجمه شده است نه با کتاب ۲۱۶ صفحهای نیولی قابل مقایسه است و نه با آن همخوانی دارد. عقیدة نیولی بسیار روشن است و هیچکس نمیتواند آن را روشنتر از این در یک پاراگراف بگنجاند:
حضور ایدة ایران به منزله یک واقعیت مذهبی، فرهنگی و قومی به پایان قرن ششم پیش از میلاد باز میگردد. اما نخستینبار در دهة دوم قرن سوم پیش ]پس[ از میلاد است که به واژة ’ایران‘ همچون یک ’اندیشة سیاسی‘ و به منزلة ویژگی اساسی تبلیغات ساسانیان برمیخوریم؛ چراکه پیگیری آن در حکومتهای پیش از اردشیر ممکن نیست. درواقع، نمیتوانیم بگوییم که ایدة سیاسی آریام خشثره پیش از دودمان ساسانی وجود داشته است هرچند چنین ادعایی در مواردی چند مطرح شده است.[2]
با این که این پاراگراف ۴ سطری بسیار روشن است اما برای روشنتر کردن خطایی که صورت گرفته است باید اجزای آن را بشکافم و مورد تجزیه و تحلیل قرار دهم:
1. حضور ایدة ایران به منزلة یک واقعیت مذهبی، فرهنگی و قومی به پایان قرن ششم پیش از میلاد میرسد، یعنی به عصر هخامنشی باز میگردد.
2. نخستینبار در دهة دوم و سوم پس از میلاد است که به واژة ”ایران“ همچون یک اندیشه سیاسی و به منزله ویژگی اساسی تبلیغات ساسانیان برمیخوریم. در اینجا ضروری است به منظور نیولی بپردازیم: در اواخر دورة ساسانی، که عصر تدوین رسمی هویت ایرانی بود، برای نخستینبار تاریخ سنتی ایران، که شامل عهد اساطیری و حماسی و عهد تاریخی بود، در خداینامهها یا شاهنامهها به رشتة تحریر درآمد و رسمیت یافت. در این میان واژة ”ایران“ در معنای ”کشور ایران“ یا ”مملکت ایران“ برای نخستینبار در تاریخ ایران در القاب اردشیر اول، پایهگذار سلسلة ساسانی، دیده میشود، و ابتدا در اعطای رسمى لقب ”اردشیر شاهنشاه ایران“ که از آن پس در سکههای او نیز به کار میرفت. جانشین او شاپور اول نیز خود را ”شاهنشاه ایران و انیران“ میخواند. همین لقب را جانشینان پادشاهی ایران از نرسه تا شاپور سوم به کار بردهاند. واژة ”ایرانشهر“ یا سرزمین پادشاهی ایران نیز در این دوران برای کشور ایران به کار میرفت. در این دوره به مقامات دولتی نیز القاب شغلی همراه با واژة ایران اعطا میشد که از آن جمله بودند فرماندة ارتش ایران که لقب”ایرانسپهبد“ داشت و ریاست مالیه که لقب ”ایرانآمارگر“ داشت و مسئول حساب و کتاب دستگاه مالی بود و ”ایران دبیرید“ که ریاست دستگاه اداری را بر عهده داشت.[3] به نظر نیولی برخلاف چند ادعا چنین وضعی پیش از تأسیس سلسلة ساسانی وجود نداشت.
3. چراکه پیگیری آن در حکومتهای پیش از اردشیر ممکن نیست [یعنی در متون پیدا نمیشود].
4. درواقع، نمیتوانیم بگوییم که ایدة سیاسی آریانام خشثره پیش از دودمان ساسانی وجود داشته است. [یعنی در دورة هخامنشی وجود نداشته است].
5. هرچند چنین ادعایی (وجود ایدة سیاسی آریانام خشثره) در مواردی چند شده است [ازجمله آون کوت اشمید، چی مارکوارت، ارنست هرتسفلد و شاپور شهبازی]. [معنی ”چنین ادعایی“ این است که نیولی با چنین ادعایی مخالف است. نه این که توصیه کند که این مقالة ۱۱ صفحهای (مقالة شهبازی) را بروید و بخوانید خاصه آنکه این اسامی را در متن مقاله نیاورده است و در پانویس به آنها اشاره کرده است].
در یک پاراگراف دیگر آمده است که
بحث نیولی دربارة ایدة ایران و هویت ایرانی در دوران باستان به برخی از ایرانشناسان دیگر انگیزه داد تا به مطالعه و تعمق بیشتر دربارة آن بپردازند. یکی از این ایرانشناسان که خود نیولی نیز به نوشتههای او برای مطالعة بیشتر ارجاع داده است شاپور شهبازی استاد وقت مطالعات ایران در دانشگاه اورگون شرق بود.[4]
معنی این حرف این است که نیولی به دو نفر که در قرن نوزدهم درگذشتهاند! و یک نفر دیگر که در نیمة قرن بیستم درگذشته است و به تنها فرد زنده، شاپور شهبازی، انگیزه داد که در یک مقالة ۱۱ صفحهای نظریة دانشمند برجسته و صاحبنظری همچون نیولی را خدشهدار کند و آن را تحریف نماید و بگوید که
این نظریة نیولی را که ایدة ایران در دورة هخامنشی و اشکانی همانند دورة ساسانی سیاسی نبوده است نقد کرده و با بهرهگیری از منابع کهن ایرانی و غیر ایرانی و تفسیر آن متون در ۱۱ صفحه نشان داده است که ایدة ایران از دورة اوستایی و حتی کیانی (پیشااوستایی) به بعد، ازجمله در دورة هخامنشیان و اشکانیان (پارتها)، مفهومی سیاسی داشته و برای ایرانیان آن دورهها بازتاب ملیت و هویت ملی بوده است.[5]
تدوینکنندة محترم کتاب (دکتر احمدی) توجه نکردهاند که نظریة تاریخینگر احمد اشرف با عطف به ماسبق کردن مفاهیم جدید به دورههای تاریخی پیشین موافقت ندارد و به همین منظور، با علم بر این که مفهوم ”هویت ایرانی“ یا ”ایرانیت“ از دوران قدیم سابقة تاریخی دارد، ”هویت ملی ایرانی“ را تنها برای عصر جدید به کار برده است. مطلب دیگر این است که اگر احمد اشرف شخصاً با نیولی مشورت کرده و پس از آن وی را برای تدوین مقالة ”هویت ایرانی در دوران پیش از اسلام“ دعوت کرده است و آن را به عنوان دومین مقاله از چهار مقالة دانشنامة ایرانیکا در باب هویت ایرانی قرار داده است و هم او و هم دکتر یارشاطر، زندهیاد دکتر شهبازی را فاقد صلاحیت علمی برای تدوین مقالة ”هویت ایرانی“ در دانشنامه دانسته بودند، مترجم محترم میبایست اقلاً با وی مشورت میفرمودند که آیا مقالة ۱۱ صفحهای شهبازی را به مقالات کتاب هویت ایرانی بیفزایند یا نیفزایند!
با این مقدمات از دکتر یارشاطر خواهش کردم که چند هفتهای به من فرصت بدهند که در این باره فکر کنم و باز هم برای یافتن نویسندة صلاحیتداری برای نگارش این عنوان کوشش کنم. در ضمن، چند هفتهای که در جستوجو بودم و آنچه که در باب موضوع هویت ایرانی منتشر شده بود را بررسی میکردم به کتابی برخوردم از آقای مصطفی وزیری ذیل عنوان ایران به عنوان ملتی خیالی با عنوان فرعی ساختن هویت ملی. خلاصه این کتاب میخواست ثابت کند که ایران یک ملت ساختگی است و حتی در کتابهای تاریخی هم اثری از این نام نیست.[6] اگر این کتاب را ندیده بودم و با کتاب بندیکت اندرسن با عنوان اجتماعهای خیالی: تأملاتی در باب منشأ و اشاعة ناسیونالیسم[7] که با آن مشکلی نداشتم و منظور او را بهطور کلی پذیرا بودم آشنا نبودم، و اگر کتاب وزیری را بهخصوص در مورد ایران با آنچه اندرسن در کتابش تحلیل کرده است همخوان نمیدیدم، به این کار دشوار تن در نمیدادم که بیشترِ وقت مرا در ظرف سه سال گرفت. البته از این توفیق اجباری بسیار خوش وقتم.
از آنجا که مهمترین نکتة مطروحة وزیری این بود که در کتب تاریخی ذکری از ایران نیست من از نظر علمی و عینیت تحقیق باید این فرض را مورد آزمون قرار میدادم که کاری بسیار دشواری بود؛ یعنی من باید با دقت و زحمت زیاد تمام کتب تاریخی ایران در دورة اسلامی را و نیز تمام کتابهای جغرافیایی و جغرافیای تاریخی و اندرزنامهها و حتی دیوان اشعار شعرای بزرگ ایران را برای یافتن واژههایی که به هر نحوی به ایران ربط داشتند و همچنین، به واژههای عجم و تازیک و فُرس اشارهای داشتند مورد بررسی دقیق قرار میدادم. روش کار این بود که از روی فهرستهای این کتابها شمارة صفحاتی که به هر نحوی به ایران ارتباط داشتند را پیدا کنم و بعد، آن صفحات را زیراکس کنم و همراه صفحة مشخصات کتاب، آنها را به هم بدوزم. البته نمیتوان به دقت فهرستنویسان اطمینان داشت و معمولاً شمار واژههای فهرست کمتر از شمارة واقعی آن واژه در کتاب است؛ ولی چون راهی برای شمارش سریع وجود نداشت باید به همان قناعت میکردم. در مرحلة سوم، باید این پروندههایی را که برای هر کتابی تهیه میشد برحسب تاریخ تألیف کتابها با سلسلههای مهم تاریخی تطبیق میدادم و هرکدام را در کارتونهای مربوط به هر سلسله قرار میدادم. در مرحلة چهارم، میبایست به ترتیب تاریخی، محتوای کتابها مورد بررسی مقدماتی قرار میگرفت و میانگین فراوانی کاربرد این واژهها در هر دورهای مشخص میشد و به طور کلی از نظر انواع مشخصات، کاربرد واژهها معین میگردید. و سرانجام میبایست نمونههای گوناگون ارجاع به ایران و نیز نقلقولها و مطالبی که از نظر هویتی اهمیت دارند صورتبرداری میشد. مجموعه صفحات کتابها در ده کارتن قرار داده شد. بهطورکلی پس از بررسی دقیق محتوای این کتابها ادوار تحول هویت به شش دوره تقسیم شدند. یعنی بعد از دورة ساسانی، که عصر تدوین و به کتابت درآوردن تاریخ سنتی ایران در خداینامهها بود، مراحل تحول پنجگانة تحول هویت ایرانی بدین شرح بود: یکی عصر دلتنگی و غرور که با برآمدن سلسلههای محلی ایرانی طاهری و صفاری و سامانی پدید آمد و با شاهنامة فردوسی، که حاوی تاریخ سنتی ایران به نظم حماسی بود، به اوج رسید. عصر دوم که با حکومت ترکان غزنوی و سلجوقی آغاز شد عصر خسوف هویت ایرانی بود. عصر سوم، که با سقوط بغداد و پایان خلافت عباسی در آغاز حکومت ایلخانان واقع شد موجب پر و بال گرفتن هویت ایرانی شد. و چهارم، دورة صفویه یا عصر دین و وطن درهویت ایرانی بود. و پنجم، قرن نوزدهم و بیستم که عصر پیدایش هویت ملی و دولت ملی بود.
مطلب دیگری را هم باید به عنوان نتیجة تحلیلی این سه دیدار تاریخی با ”هویت ایرانی“یادآور شد این استکه من با آشنایی زیادی که با متون اصلی و دست اول تاریخ ایران در دوران اسلامی داشتم و با اعتقاد به اصول جامعهشناسی تاریخی که آن را نزدیک به ۵۵ سال پیش برای نخستینبار در ایران معرفی کردم چنین آوردهام که:
جامعهشناسی تاریخی تصورات و مفاهیم و آرمانهای اجتماعی و مذهبی و سیاسی و فلسفی و علمی را نیز همچون ساخت اجتماعی ازلی و ابدی نمیداند؛ بلکه آنها را مقولاتی تاریخی در نظر میآورد که خاص دورههای تاریخی معین هستند. و سرانجام آنکه به نظر ما جامعهشناسی تاریخی حتی طبیعت و ماهیت انسان را نیز امری ثابت و لایتغیر نمیداند و آن را به عنوان یک مقولة تاریخی و اجتماعی در دورههای تاریخی و انواع اجتماعی متفاوت و طبقات اجتماعی متمایز در تغییر میبیند.[8]
حال اگر این اصول را در نظر بگیریم آیا میتوانیم بگوییم که مفهوم هویت ایرانی از پیش از تاریخ تا امروز هیچ تغییری نکرده است. و ایدة ایران از دورة اوستایی و حتی کیانی (پیشااوستایی) به بعد ازجمله در دورة هخامنشیان و اشکانیان (پارتها) مفهومی سیاسی داشته و برای ایرانیان آن دورهها بازتاب ملیت و هویت ملی بوده است؟!
آیا این برای ایرانیان افتخاری بزرگ است یا نشانی از انجماد و رکود و سکون و تکاملناپذیری. اینکه بگوییم دولت ملی در معنای امروزی آن حتی در دوران اساطیری وجود داشته چه سودی دارد؟ بدین ترتیب، ما دارای دو ستون پابرجای هویتی هستیم. یکی تاریخ واقعی ما که تا سال ۱۹۰۰م هیچ آگاهی به آن نداشتیم و به استعانت از آثار غربیها از آن آگاه شدیم. تاریخی که شامل سلسلههای ماد، هخامنشی، سلوکی و پارتی میشود؛ و دیگر هویتی که در تاریخ شفاهی ما سینه به سینه از نسلی به نسل بعدی سپرده میشد و در اواخر عصر ساسانیان در خدای نامگها برای نخستینبار به عنوان تاریخ سنتی ما به رشتة تحریر درآمد و مبنای شاهکار بزرگ فردوسی یعنی شاهنامه شد. شاهنامة فردوسی شامل سه مبحث عمدة هویتی است. بدین معنی که با افسانه یا اسطورة آفرینش نخستین انسان و نخستین پادشاه آغاز میشود و با دو افسانة حماسی سلسلههای پیشدادی و کیانی ادامه مییابد و آنگاه پا به تاریخ واقعی میگذارد و پس از اشارهای به اشکانیان به شرح تقریباً کاملی از سلسلة واقعی ساسانیان میپردازد.
اهمیت تداوم تاریخ سنتی ما، که در شاهنامه به نظم آمده است، در این است که این تاریخ در غالب کتابهای تاریخی ما تا زمانی که مورخ زنده بوده منعکس میشود و همینطور ادامه پیدا میکند؛ یعنی از آفرینش اولین انسان و اولین پادشاه و پادشاهان پیشدادی و کیانی و دورة ساسانی در کتابهای تاریخ ما به عنوان مقدمهای بر تاریخ عصر تاریخنگار منعکس میگردد و تداوم تاریخی ما را در آگاهی هویتی ایرانیان پابرجا میکند.
ممکن است تصور شود که اگر تاریخ و ادب ایران برای نخستینبار از اواخر دورة ساسانی به نگارش درآمده پس تصور تاریخی ایرانیان میبایست به انحصار اهل قلم و طبقة حاکم، که سواد خواندن و نوشتن داشتند، درمیآمد و تودة مردم از آن بیگانه میماندند. اما از آنجا که ایرانیان اعتقاد به تاریخ و ادبیات مکتوب نداشتند تاریخ و ادب شفاهی را گسترش دادند و به گونة نهاد فرهنگی استواری درآوردند که به وسیلة گوسانها در عهد پارتها، و ساسانیان و نقالها و شاهنامهخوانها در دوران اسلامی میان تودههای مردم شهری و روستایی و ایلی رونق گرفته بود. بدینسان، سنت تاریخ و ادب شفاهی در دورانی که نگارش تاریخ و ادب نیز رواج پیدا کرده بود همچنان پابرجا ماند. اهمیت تاریخ شفاهی در آن بود که آگاهی تاریخی را از انحصار اهل قلم و سواد درمیآورد و نوع اساطیری و حماسی آن را در اختیار تودة مردم قرار میداد. اما این آگاهی جمعی از انواع آگاهیهای تاریخی و فرهنگی به شمار میرفت که در نوعی هویت اساطیری و حماسی شبهملی متجلی میشد و ازاینرو، نباید آن را با آگاهی ملی و هویت ملی در معنای امروزین آن مشتبه کرد.
اما دومین ستون استوار هویتی ما به دوران باعظمت سلسلههای ماد و هخامنشی باز میگردد که متأسفانه به سبب تمایل زیاد ایرانیان به تاریخ شفاهی، که سینه به سینه نقل میشود و انسانهای زنده آن را نقل میکنند، فراموش گشت و هنگامی که در اواخر ساسانی به ثبت تاریخ سنتی ما پرداختند هیچ اطلاعی از آن دوران نداشتند تا در آن کتاب بسیار پراهمیت تاریخی آن را به ثبت برسانند. زندهیاد دکتر احسان یارشاطر در مقالهای با عنوان ”چرا در شاهنامه از پادشاهان ماد و هخامنشی ذکری نیست“ این مطلب را مورد بررسی دقیق قرار دادهاند که خوانندگان علاقهمند به این موضوع را به آن مقاله ارجاع میدهیم.[9]
اشتباه دیگر مترجم محترم (دکتر احمدی) در انتخاب عنوان کتاب است که آن را بدون مشورت با نویسنده به جای هویت ایرانی و تحولات آن از اواخر ساسانی تا پایان پهلوی، ظاهراً بر اساس برداشت ناسیونالیستی رمانتیک هخامنشی خود، هویت ایرانی از دوران باستان تا پایان پهلوی گذاشتهاند. باز هم تأکید بر این نکته را لازم میدانم که مورخان ایرانی تازه در اوایل قرن بیستم میلادی بود که از وجود سلسلههای واقعی ماد و هخامنشی و سلوکی و پارتی، آن هم به یاری دانشمندان غربی آگاهی، پیدا کردند. چطور ممکن است که مردم ایران هویت، یعنی کیستی و چیستی خود را برای دو هزار سال با چیزی ناشناخته و نامعلوم تعریف کرده باشند؟
احمد اشرف
پرینستون، نوروز ۱۴۰۱
[1]بنگرید به حمید احمدی، ایران، هویت، ملیت و قومیت در ایران (تهران: موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، ۱۳۸۱)، بنابراین، ادعای ایشان که گفتهاند: ”با توجه به علاقة آقای اشرف به این بحث چندی بعد از ایشان درخواست کردم که مسئولیت نوشتن یکی از فصلهای کتاب در دست تدوینم را یعنی ایران هویت ملیت و قومیت ]را[ به عهده بگیرند و ایشان نیز با فروتنی تمام این مهم را در ۸ سال پیش از انتشار کتاب به انجام رساندند.“ صحیح نیست. بنگرید به مقدمة کتاب اشرف و نیولی و شهبازی، هویت ایرانی از دوران باستان تا پایان پهلوی، ۱۵.
[2]بنگرید به اشرف و نیولی و شهبازی، هویت ایرانی از دوران باستان تا پایان پهلوی، ۴۷.
[3]احمد اشرف، ”پیدایش تصور ایران در معنای ’وطن‘ در عصر صفوی،“ ایراننامه (تابستان 1394)، 157.
[4]اشرف و نیولی و شهبازی، هویت ایرانی از دوران باستان تا پایان پهلوی، 18. حالا بگذریم از اینکه این دانشگاه محلی اصولاً دروس ایرانشناسی نداشت و ایشان استاد تاریخ قدیم بودند.
[5]اشرف و نیولی و شهبازی، هویت ایرانی از دوران باستان تا پایان پهلوی، 18.
[6]Mosta Vaziri, Iran as Imagined Nation: The Construction of National Identity (New York: Paragon House, 1993).
[7]Benedict Anderson, Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism (London: Verso, 1983).
[8]احمد اشرف، ”نظام فئودالی یا نظام آسیایی: نقد و نظری در ویژگیهای تاریخ ایران،“ جهان نو، سال 22، شمارة ۵-۷ (1346)، ۱3-۲3 و 1۵۷-1۶۳؛ نقل از ۱۴.
[9]احسان یارشاطر، ”چرا در شاهنامه از پادشاهان ماد و هخامنشی ذکری نیست،“ ایراننامه، شمارة ۲ (زمستان ۱۳۶۳)، ۱۹۱-213.
| Article View | 103 |
| PDF Download | 47 |